«ما با هم دو استکان چای نوشیدیم».
و این جمله شعر نیست.
استکان در آن به معنی استکان است
و چای استعاره از هیچ شرابی نیست.
خواستم بگویم
اوست که مرا مست میکند!
شق پرواز بلندیست مرا پر بدهید
به من اندیشه از مرز فراتر بدهید
من به دنبال دل گمشدهای میگردم
یک پریدن به من از بال کبوتر بدهید
تا درختان جوان، راه مرا سد نکنند
برگ سبزی به من از فصل صنوبر بدهید
یادتان باشد اگر کار به تقسیم کشید
باغ جولان مرا بیدر و پیکر بدهید
آتش از سینه آن سرو جوان بردارید
شعلهاش را به درختان تناور بدهید
تا که یک نسل به یک اصل خیانت نکند
به گلو فرصت فریاد ابوذر بدهید
عشق اگر خواست، نصیحت به شما، گوش کنید
تن برازنده او نیست، به او سر بدهید
دفتر شعر جنونبار مرا پاره کنید
یا به یک شاعر دیوانه دیگر بدهید...
نه از سفید و نه از سیاه . . .
دیگر از هیچ یک نمی نویسم !
دیگر نه از تو می نویسم و نه از رفتنت . . .
هیچ کدام را نمی خواهم ، همین چند سال خاطره برای گریه هایم کافیست !
دختر کبریت فروش را یادت هست؟
او کبریت را پشت به پشت روشن میکرد من اما، سیگارم را...
من و او هردو دنبال خاطره هاییم..
او از سردی هوا مرد . من اما،طولی نمیکشد...نگران نباش..تمام وجودم سردی هوای توست!
سلام عزیزم خوبی.وب عالی داری. مرسی که به وبلاگم اومدی. عزیزم من نمی دونم چی کار کنم که بیشتر کسی به وبلاگم سر بزنه. اگه میشه تو یه کاری بکن ازت ممنون می شم
«ما با هم دو استکان چای نوشیدیم».
و این جمله شعر نیست.
استکان در آن به معنی استکان است
و چای استعاره از هیچ شرابی نیست.
خواستم بگویم
اوست که مرا مست میکند!
خب مگه چیه؟؟؟؟؟/!!!!!!!!!!!
شق پرواز بلندیست مرا پر بدهید
به من اندیشه از مرز فراتر بدهید
من به دنبال دل گمشدهای میگردم
یک پریدن به من از بال کبوتر بدهید
تا درختان جوان، راه مرا سد نکنند
برگ سبزی به من از فصل صنوبر بدهید
یادتان باشد اگر کار به تقسیم کشید
باغ جولان مرا بیدر و پیکر بدهید
آتش از سینه آن سرو جوان بردارید
شعلهاش را به درختان تناور بدهید
تا که یک نسل به یک اصل خیانت نکند
به گلو فرصت فریاد ابوذر بدهید
عشق اگر خواست، نصیحت به شما، گوش کنید
تن برازنده او نیست، به او سر بدهید
دفتر شعر جنونبار مرا پاره کنید
یا به یک شاعر دیوانه دیگر بدهید...
لایک:)
کفش هایم را نده...
پابرهنه می روم
تا در حریم تنهایی خود
با نگاه به تاول های پایم
عبرت بگیرم...
من کجا ، عاشقی کجا؟؟؟
خخخخخخخخخ داش من میگم کارا ما همش خوبه
دلم
کافه ای قدیمی ست
نبش بارانُ گل های سرخ
که تنها مشتری اش
خیال خیس تو ست
با همان سفارش همیشگی
یک فنجان عشق
کاش همه می فهمیدن دل بستن به کلاغ زشتتی که دل دارد
بهتــر از دل بستن
به طاووسیست ک تنها زیبایی دارد ...
کسی نمیداند به کدامین روز می اییم
و کسی نمی داند به کدامین روز میرویم
و افسانه ی این هستی چیست
و اگاهی را بر کسی نیست
به سلامتی روز دیدار معشوقمان مرگ
خــدایـــــا:
بُـت بود، بـُـت شکـن فــرستادی !!!
مــن پر از بغــضم ،
بغـض شکـن هــم داری؟؟
تو این وبت منو لینک نکردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//
خدایا آرامش شب را نصیب کسانی کن که
آسایش روز را نصیب دیگران می کنند
معنای خوشبختی آن نیست که همه چیز داشته باشی
بلکه...
خوشختی یعنی به خاطر هر آنچه دارید خدا را شکر کنید
همین که هستی
همین که در سرای دلم راه می روی
همین که گاهی پناه واژه هایم می شوی
کافیست برای آرامشم
کمی زود بود...ولی دعایت گرفت مادر بزرگ...
دلم
زود پیرشد...
خـــوابهـایـم گاهـی… زیباتر از زندگی ام مـی شـونــد… کـاش گـــــاهــی… بــــــرای همیشه خـــواب مــی مــانــدم …!!
نه از سفید و نه از سیاه . . .
دیگر از هیچ یک نمی نویسم !
دیگر نه از تو می نویسم و نه از رفتنت . . .
هیچ کدام را نمی خواهم ، همین چند سال خاطره برای گریه هایم کافیست !
گاهی خدا می خواهد با دست تو دست دیگر بندگانش را بگیرد
وقتی دستی را به یاری می گیری،بدان که دست دیگرت در دست خداست...
خواهش.......هنوز اون کادو اصلی مونده تا روز تولدت ......
خعلی وب قشنگی داری خاستی ی سر ب وبم بزن منتظر نظراتت هستم ممنون
سلام به من هم سر بزن
شما هم لینکی
دختر کبریت فروش را یادت هست؟
او کبریت را پشت به پشت روشن میکرد من اما، سیگارم را...
من و او هردو دنبال خاطره هاییم..
او از سردی هوا مرد . من اما،طولی نمیکشد...نگران نباش..تمام وجودم سردی هوای توست!
امشب
بویِ نبودنت همه جا پیچیده ،
و اینجا یک نفر در هیاهویِ شیشه ها ،
فریاد می زند
که تو دیگر نخواهی آمد ...
دلم می خواهد
همه ی شیشه ها را بشکنم
و گلویِ کسی را پاره کنم
که پُشتِ پرده ی شیشه ها ست ...
خفه اش کنید !
من دیگر طاقت ندارم ...
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست آه!
بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست . . .
خدایا...!!!
جای سوره ای به نام " عشق " در قرآنت خالی ست
که اینگونه آغاز میگردد :
و قسم به روزی که قلبت را می شکنند
و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت ..
شنیــده بودم که “خاک سرد است”
ایـــن روزها اما انگار آنقـــدر هوا ســـرد است،
که زنــده زنــده فراموش می کنیــم یکدیگـــر را
.
دلم دیگر به زندگی گرم نیست
مادر میگوید : باید کمی به خودت برسی !
اما چگونه ؟ وقتی از هر طرف میروم به تو میرسم ؟!
سلام عزیزم خوبی.وب عالی داری.


مرسی که به وبلاگم اومدی.
عزیزم من نمی دونم چی کار کنم که بیشتر کسی به وبلاگم سر بزنه.
اگه میشه تو یه کاری بکن ازت ممنون می شم
دوباره سلام
چرا پرده ی ورودی رو بردارم
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
ب بعضیا باید گفت:
با من مشکل داری؟
خوش بحالت خیلیا همینم ندارن...
سلام خوبی بیا وبم بی معرفت
خدا یا یکی بیاد به این بندگانت بگه عاغا من نت اومدم به شما سر نزدم هااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟